که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها ...

یادداشتی از نیما حسن بیگی

یک عاشقانه ساده فیلمی است که بعد از دیدنش حال و هوای عاشقی از سر آدمی می پرد . فیلمی رمانس با نکته های منفی بسیار ساده وای مهم ! در این متن کوتاه سعی شده است نگاهی ساختاری به فیلم "یک عاشقانه ساده" داشته باشیم و این فیلم را با نمونه های برجسته فیلمهای عاشقانه مقایسه کنیم .

از دوران باستان تا امروز ، عشق و مرگ دو دغدغه ی اصلی و همیشگیِ شخصیتِ داستان ها بوده است و چیزی که عشق را دراماتیک می کند مثلث عشقی است . مثلث عشقی یکی از قدیمی ترین الگوهای داستانی است ، کهن الگویی که قدمتش به قصه مادر بزرگها باز می گردد و تقریبا همه داستان گویان جهان از این الگو و کلیشه سود برده اند . دختری جوان و زیبا دو عاشق دارد؛ یکی اشراف زاده و پولدار و دیگری فقیر و بی چیز ولی ساده دل و آن دختر زیبا معمولا به پسر فقیر علاقه مند می شود . به گمانم این کلیشه ای ترین داستان دنیاست ! وقتی حرف از کلیشه به میان می آید پیش بینی می شود مخاطب رغبتی به شنیدن داستان نداشته باشد چون آخرش را می داند ، پس لازم است یک داستان کلیشه ای و تکراری را آشنایی زدایی کنیم . اولین نکته درباره فیلم یک عاشقانه ساده همین است . داستانی تکراری که هیچ تلاشی جهت آشنایی زدایی در آن نشده است . فیلم هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد و هیچ ساختاری متفاوتی در فیلم دیده نمی شود . تماشاگر لحظه به لحظه ی فیلم را حدس می زند چرا که با همان داستان همیشگی فرهاد و شیرین و خسرو روبروست . شخصیت پردازی ، کُنش و واکنشها ، اتفاقها و حتا گفتگوها هیچ چیز نویی برای تماشاگر ندارد و این باعث می شود مخاطب تا قبل از "نیم پرده ی میانی" ، فیلم را رها کند . البته در پایان فیلم رقیب پولدار ایثار می کند و دختر را برای عاشقِ فقیر می گذارد که این هم برای بیننده ی باهوشِ امروزی قابل پیش بینی است . نویسندگان درامهای عاشقانه لازم بدانند نوشتن رُمانس کار آسانی نیست چرا که نویسنده با انبوهی از کلیشه ها روبروست و این کلیشه ها مشکلات را او بیشتر می کند.

نکته دوم باور پذیر نبودن حال و هوای فیلم است چرا که دکورها ، لباسها ، دیالوگها ، لحن کاراکترها و از همه مهمتر انتخاب بازیگران هیچ هارمونی و وحدتی با هم ندارند . از استادی شنیدم اگر تماشاگر بفهمد ساختمانهایی که در فیلم دیده می شود دکور است فیلم نابود شده است .

در فیلم یک عاشقانه ساده همه چیز تصنعی است . از دیوارهای کاهگلی آن ناکجا آباد که هنوز تازه و نمناک است بگیرید تا پنجره های چوبی که همگی نو ساز است ، و لباسهایی که مخاطب را یاد هیچ جا نمی اندازد و هیچ حسی در بیننده برنمی انگیزد و فقط موجب بی نظمی و شلوغی در رنگ بندی می شود . همچنین لحن کاراکترها هیچ تناسبی با هم ندارند؛ یکی با لهجه مثلا محلی حرف می زند و دیگری با لحن بچه های شهرک غرب ! یکی ادبی صحبت می کند و دیگری لهجه ای من در آوردی دارد ! و بالاخره استفاده از بازیگرانی که به هیچ وجه مناسب نقشهاشان نیستند . باور کنید به مهناز افشار نمی آید دختر روستایی باشد و مصطفی زمانی در این فیلم همان جناب یوزارسیفِ معروف است و گریم احمد مهرانفر بیشتر شبیه مواد فروشهای حاشیه شهر است !

از طرفی دیالوگها به شدت سانتی مانتالی و کلیشه ای است و بیشتر کاراکترها در طول فیلم فقط دیگران را نصیحت می کنند و یا غُر می زنند . بازیگران کلماتشان را خیلی شمرده و تصنعی ادا می کنند و تماشاگر باور نمی کند که این جمله ها از دهان مردم روستایی بیرون می آید . در یک کلام زندگی در فیلم جریان ندارد ! به یاد بیاورید آن مردم روستایی را در فیلم "باشو غریبه ی کوچک" که چقدر زنده و بـاور پذیر بودند !

همه ی پارادوکسهایی که گفته شد باعث شده است حال و هوای فیلم یک عاشقانه ی ساده باور پذیر نشود و تماشاگر گهگاه نیشخندی بزند ! و این نیز مشکل کار را دو چندان می کند .

نکته سوم که شاید مهمترینِ این نکته ها باشد بی کُنشی شخصیتهای فیلم است . شخصیتهایی که هر کدام نیازی دراماتیک دارند ولی هیچ کدام کمترین تلاشی در راه رسیدن به نیازشان نمی کنند ! پسر فقیر هیچ حرکتی برای به دست آوردن معشوقه اش نمی کند . تنها کُنش او دیدن مخفیانه ی معشوقه اش است و البته ناله های شبگیر ! از طرفی رقیب او که پسرِ کدخدای ده است سالها در انتظار وصال محبوبش نشسته ولی او هم سالهاست کاری نمی کند و می بینم که هر دو عاشق فقط انتظار می کشند . از سوی دیگر دختر هم که عاشق پسر فقیر است به جز انتظار کشیدن کار دیگری نمی کند ! و به دلیل همین منفعل بودن شخصیتهاست که مشخص نمی شود کاراکتر محوری فیلم کیست ! دختر است یا پسر فقیر و یا پسر کدخدا ؟ البته پسر کدخدا جسارت بیشتری دارد و چند بار سر راه دختر سبز می شود که از دختر بی مهری می بیند و باز به انتظار می نشیند . وای شما را بخدا به تماشاگر رحم کنید ! شاید انتظار کشیدن برای عشاق شیرین باشد ولی برای تماشاگر فیلم عذاب آور است ! عشاق درامهای عاشقانه برعکس عشاق شعرهای غنایی چله نمی نشینند و زاری نمی کنند . به خاطر بیاورید کاراکترهای عاشق پیشه فیلم "تایتانیک" را که برای رسیدن به هدفشان با چنگ و دندان جنگیدند ! آیا به یاد دارید تلاش جانانه ی "تونی کُرتیس" را برای به دست آوردن "مرلین مونرو" در فیلم "بعضی ها داغشو دوست دارن" ؟ عشاق فیلمهای زیر را حتما بیاد دارید که چقدر کُنشمند و جسور بودند؛ داستان عشق ، بانی و کلاید ، پستچی همیشه دوبار زنگ می زند ، غرور و تعصب ، بلندی های بادگیر ، برباد رفته ، آپارتمان ، دکتر ژیواگو ، تایتانیک ، کوهستان بروکبک ، ماهی بزرگ ، رومئو و ژولیت ، دشمن پشت دروازه ، تاوان و بیخوابی در سیاتل .

به "یک عاشقانه ی ساده" برگردیم . در پایان فیلم می بینیم که بالاخره یکی کاری انجام می دهد و آن پسر کدخداست که ایثار می کند و بزرگترین کُنش فیلم همین است . ولی این کُنش با ساختار فیلم جور در نمی آید چرا که معمولا در منطقِ فیلمهای رُمانس ، عاشقِ اصلی ایثار می کند یعنی ضلع اول مثلث ، نه ضلع سوم مثلث ! نمونه اش "کازابلانکا" که در پایان فیلم ، همفری بوگارت برای نجات معشوقش فداکاری می کند و یا "محله چینی ها" که جک نیکلسون همه حیثیتش را فدای معشوقش می کند .

از طرفی تحول شخصیتِ کاراکترها بهتر است به تدریج و در بستر زمان صورت بگیرد تا باور پذیر باشد و نه آنی . ولی می بینیم که پسر کدخدا در یک لحظه تمام عشق و آرمانش را فدای مرامش و مردانگی اش می کند .

سخن را کوتاه می کنم . شاید نکاتی که گفته شد ساده به نظر برسد ولی ساختن فیلمهای رُمانس و رمانتیک به هیج وجه کار آسانی نیست و شاید این بدان دلیل است که امروزه روز عاشقی کردن همچون فرهاد و مجنون و رومئو کار آسانی نیست . و به قول حافظ بزرگوار ما: که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها ...