"عشق و شکیبایی" شعری از زنده یاد عارف قزوینی
داد حُسنت به تو تعلیمِ خود آرایی را / زیب اندامِ تو کرد اینهمه زیبایی را
قدرت عشق تو بگرفت به سَرپنجه حُسن / طُرفه العین ز من قدرت بینایی را
هم مگر فتنهی چشم تو بخواباند باز / در تماشای تو آشوبِ تماشایی را
کرد سودای سَرِ زلف تو دیوانه مرا / چه نهی سر به سر این آدم سودایی را؟
فقط اندوخته در عشق شکیبایی بود / کـرد تـاراج غم عشــق، شکـیـبایی را
دل به دریـا زد و سـر راه بیـابان بگرفت / دل دریایی من بیـن، سـر صحـرایی را
منحـصر شد همهی دار و ندارم به جنـون / در چه ره خـرج کنم این همه دارایی را
هر شَبَم جا به سرکوچهی بی سامانیست / با چنین جا چه خورم غصهی بی جایی را
+ نوشته شده در شنبه نهم مهر ۱۳۸۴ ساعت 11:53 توسط نیما حسن بیگی
|
نیما حسن بیگی؛