داد حُسنت به تو تعلیمِ خود آرایی را / زیب اندامِ تو کرد اینهمه زیبایی را

قدرت عشق تو بگرفت به سَرپنجه حُسن / طُرفه العین ز من قدرت بینایی را

هم مگر فتنه‌ی چشم تو بخواباند باز / در تماشای تو آشوبِ تماشایی را

کرد سودای سَرِ زلف تو دیوانه مرا / چه نهی سر به سر این آدم سودایی را؟

فقط اندوخته در عشق شکیبایی بود / کـرد تـاراج غم عشــق، شکـیـبایی را

دل به دریـا زد و سـر راه بیـابان بگرفت / دل دریایی من بیـن، سـر صحـرایی را

منحـصر شد همه‌ی دار و ندارم به جنـون / در چه ره خـرج کنم این همه دارایی را

هر شَبَم جا به سرکوچه‌ی بی سامانیست / با چنین جا چه خورم غصه‌ی بی جایی را